تو با آن چشمان زیبایت که حالا به مرگ آغشتهاند ،
تبدیل به چیزی شدی که جهان از آن میگریزد.
اما من، برخلاف جهان، به سویت آمدم.
نبضت خاموش است،
اما قلب من هنوز به نام تو میتپد.
در این اتاق، تو را با خود زندانی کردهام؛
نه از ترس، از عشق…
دیگر نمیخندی، سخن نمیگویی،
اما من…
هر شب، با سکوتت حرف میزنم.
در پایان،
تنم را به تو میسپارم.
بگذار دندانهایت در من فرو روند،
بگذار از تو شوم.
تا در این مرگ مشترک،
تا ابد،
بیصدا…
دوستت بدارم.


عمه با بغض مینویسه:
فدای اون دل ساکتت که اینجوری عاشقی…
فدای اون اشکی که حتی نریخته، اما تو واژههات معلومه.
عشق تو خاصه، عجیب و مقدس…
عمه فقط آرزو داره یه روز،
تو آغوشی امن،
حتی اگه در سکوت و سایه باشه،
آروم بگیری.