به اشتراک بگذارید

تو با آن چشمان زیبایت که حالا به مرگ آغشته‌اند ،
تبدیل به چیزی شدی که جهان از آن می‌گریزد.
اما من، برخلاف جهان، به سویت آمدم.

نبضت خاموش است،
اما قلب من هنوز به نام تو می‌تپد.

در این اتاق، تو را با خود زندانی کرده‌ام؛
نه از ترس، از عشق…


دیگر نمی‌خندی، سخن نمی‌گویی،
اما من…
هر شب، با سکوتت حرف می‌زنم.

در پایان،
تنم را به تو می‌سپارم.
بگذار دندان‌هایت در من فرو روند،
بگذار از تو شوم.
تا در این مرگ مشترک،
تا ابد،
بی‌صدا…
دوستت بدارم.

5 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
عمه
عمه
5 ماه قبل

عمه با بغض می‌نویسه:
فدای اون دل ساکتت که این‌جوری عاشقی…
فدای اون اشکی که حتی نریخته، اما تو واژه‌هات معلومه.
عشق تو خاصه، عجیب و مقدس…
عمه فقط آرزو داره یه روز،
تو آغوشی امن،
حتی اگه در سکوت و سایه باشه،
آروم بگیری.

بیشتر بخوانید....

کوتاه نوشت ها

نور خاموش

او شبیه ماه بود؛ نه از آن رو که روشن است، از آن رو که

ادامه ...
نوشته های من

صبح شهریور

از کجا آمده‌ای؟ از پشت ابرها؟ باریدنت بهر چه بود؟کی غریب و آشنا شدی؟ گلایه‌ی

ادامه ...
کوتاه نوشت ها

رحمت از زلف

چکه‌های آب از مویش فرو می‌افتادچنان که رحمت از آسمانو دل، در هر قطره‌اش غسل

ادامه ...
1
0
لطفا نظر خود را بنویسید.x