انقدر دور نشو از من…
دل این خانه با رفتن تو، بیصدا میلرزد.
برگرد…
نرو…
بمان،
حتی اگر سکوتمان، تا ماه قد بکشد.
من هنوز همانم،
با دستانی لرزان و دلی پُر…
میخواهم برایت چای بگذارم.
نعلبکیات را هنوز کنار پنجره گذاشتهام،
همان با طرح گلهای ریز آبی،
که میگفتی بوی صبح دارد…
چند بار از قفسه بیرون آوردهام و دوباره گذاشتهام؟ نمی دانم
چند بار شستهامش؟ نمی دانم
نه برای چای،
برای خاطرهات،
برای لحظهای که شاید… دوباره برگردی.
انقدر دور نشو…
دنیا بیتو کوچکتر از آن است
که بتوان در آن نفس کشید.
برگرد…
بمان،
نه برای چای،
برای دلم،
که بیتو سرد است،
برای نعلبکی،
که بیلبخند تو، لبی نمیگیرد.
ای کاش بدانی،
آرامترین جای جهان،
نه در خانهست،
نه در فنجان،
در همان لحظهایست
که نگاهت،
بر لبهی نعلبکی مینشیند…

