به اشتراک بگذارید

انقدر دور نشو از من…
دل این خانه با رفتن تو، بی‌صدا می‌لرزد.
برگرد…
نرو…
بمان،
حتی اگر سکوتمان، تا ماه قد بکشد.

من هنوز همانم،
با دستانی لرزان و دلی پُر…
می‌خواهم برایت چای بگذارم.
نعلبکی‌ات را هنوز کنار پنجره گذاشته‌ام،
همان با طرح گل‌های ریز آبی،
که می‌گفتی بوی صبح دارد…


چند بار از قفسه بیرون آورده‌ام و دوباره گذاشته‌ام؟ نمی دانم

چند بار شسته‌امش؟ نمی دانم


نه برای چای،
برای خاطره‌ات،
برای لحظه‌ای که شاید… دوباره برگردی.

انقدر دور نشو…
دنیا بی‌تو کوچکتر از آن است
که بتوان در آن نفس کشید.

برگرد…
بمان،
نه برای چای،
برای دلم،
که بی‌تو سرد است،
برای نعلبکی،
که بی‌لبخند تو، لبی نمی‌گیرد.

ای کاش بدانی،
آرام‌ترین جای جهان،
نه در خانه‌ست،
نه در فنجان،
در همان لحظه‌ای‌ست
که نگاهت،
بر لبه‌ی نعلبکی می‌نشیند…

3.7 3 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

بیشتر بخوانید....

کوتاه نوشت ها

نور خاموش

او شبیه ماه بود؛ نه از آن رو که روشن است، از آن رو که

ادامه ...
نوشته های من

صبح شهریور

از کجا آمده‌ای؟ از پشت ابرها؟ باریدنت بهر چه بود؟کی غریب و آشنا شدی؟ گلایه‌ی

ادامه ...
کوتاه نوشت ها

رحمت از زلف

چکه‌های آب از مویش فرو می‌افتادچنان که رحمت از آسمانو دل، در هر قطره‌اش غسل

ادامه ...
0
لطفا نظر خود را بنویسید.x